منو

دیگران درباره جادوگر سورئال چه می گویند؟

اگر بخواهیم از یک اصطلاح اسپانیایی در مورد لوئیس بونوئل استفاده کنیم، باید بگوییم «قرن او را با خود برد».اگر بخواهیم از یک اصطلاح اسپانیایی در مورد لوئیس بونوئل استفاده کنیم، باید بگوییم «قرن او را با خود برد». در واقع او در اولین سال قرن، در سال ۱۹۰۰ متولد شد و در ماه ژوئیه (۱۹۸۳۲) در ۸۳ سالگی در گذشت.

هفته نامه صدا – دن یاکر، ترجمه سامان گلفر: اگر بخواهیم از یک اصطلاح اسپانیایی در مورد لوئیس بونوئل استفاده کنیم، باید بگوییم «قرن او را با خود برد». در واقع او در اولین سال قرن، در سال ۱۹۰۰ متولد شد و در ماه ژوئیه (۱۹۸۳۲) در ۸۳ سالگی در گذشت. قبل از این که جایزه اسکار سال ۱۹۷۲ را برای «جذابیت های پنهان بورژوازی» بگیرد، با پیش بینی این که برنده می شود و گفتن این که ۲۵ هزار دلار پرداخته است تا این افتخار نصیبش شود، آبروریزی کرد. بعد هم سرش را بالا گرفت و گفت: «من که به شما گفتم آمریکایی ها تاجرهای درستکاری هستند.»

بونوئل تن به تحلیل روانشناختی نمی داد تا به آنچه بی گناهی ناب تخیل می نامید، دست یابد. ژان کلود کاریره دوست محبوب و همکار فیلمنامه نویس او که در آثار متعددی با او همکاری داشت، در سال ۱۹۸۱ هنگامی که جشنواره کن به او ادای احترام کرد، در مقاله ای با عنوان Le Malin (شیطان) نوشت: «او تنها فیلمساز زنده است که می داند اعصار میانه (قرون وسطی) چه معنایی دارد. و او همچنان دلتنگ دوران خیال برانگیز و آرام کودکی اش در منطقه ای روستایی در اسپانیاست. خود بونوئل درباره اش گفته است: «در آن زمان، آدم برای خودش یک زندگی درونی داشت.»

دیگران درباره جادوگر سورئال چه می گویند؟

در آخرین دهه زندگی اش، مدام قول می داد که هر فیلم، آخرین فیلمش باشد. پس از «این میل مبهم هوس» (۱۹۷۷) او قصد داشت فیلمی بسازد که کاریر آن را «دیدگاه یک زاهد خلوت نشین چهره به چهره با زمانه اش» توصیف کرده است. هرگز این کار را نکرد. آثاری که او در سه دوره زندگی حرفه ایش ساخت – در مکزیک، فرانسه و اسپانیا مایه تسلای عاشقان سینما است که البته حسرت آن را می خورند که هالیوود به او امکان دوران چهارمی را نداد.

بونوئل در مصاحبه ای که سال ۱۹۸۱ با مجله France Soir داشت، خاطره ای تعریف کرد از زمانی که در سال ۱۹۳۰ در تدارک ساختن «دوران طلایی» بود و استودیو مترو گلدوین مدیر او را به هالیوود دعوت کرد. در آنجا گرتا گاریو داشت آماده می شد تا یک کلوز آپ بگیرد. بونوئل چنین به یاد می آورد: «چشمش که به من افتاد، دستیار کارگردان را صدا زد و او هم آمد به طرف من و بازویم را گرفت و من را بیرون انداخت! هرگز نخواستم دوباره به آنجا برگردم. این کارآموزی برای من در هالیوود بس بود.»

بونوئل بازیگران مورد علاقه خود را داشت: میشل پیکولی، جولین، برتو، دلفین سیریگ و ژان مورو. در اسپانیا فرانسیسکو رابال را داشت و البته فرناندو ری، که در چندین فیلم نماینده شخصیت خود کارگردان بود. در اینجا تعدادی از همکاران بونوئل او را چنین به یاد می آورند:

کاترین دونوو (تریستانا)

دیگران درباره جادوگر سورئال چه می گویند؟

کاترین دونوو: بونوئل دوست نداشت زیاد صحبت کند. این کار او را از لحاظ جسمی خسته می کرد ولی ما در سکوت یکدیگر را درک می کردیم. فیلمبرداری تریستانا بهتر از «زیبای روز» پیش رفت، چون تهیه کننده بهتری داشت، اما عمدتا به این دلیل که بونوئل خودش خیلی خوشحال بود که برای اولین بار از زمان «ویریدیانا» در اسپانیا فیلمبرداری می کند. خیلی شوخ و شنگ بود. حس مطایبه عجیبی داشت. یکی از چیزهایی که تاکید می کرد، این بود: «از همه مهم تر، روانشناسی ممنوع!» من از صمیم قلب حرفش را پذیرفتم، مخصوصا که این را از ته دل می گفت.

ژان مورو (خاطرات مستخدمه)

دیگران درباره جادوگر سورئال چه می گویند؟

ژان مورو: من او را پدر اسپانیایی خودم می دانم و او را به همین نام صدا می زنم. صرفا ملاحظات مربوط به گیشه باعث شد ما ملاقات کنیم. او نمی دانست چه بازیگر زنی را برای «خاطرات مستخدمه» انتخاب کند و تهیه کنندگان من را پیشنهاد کردند. وقت ناهار در آپارتمانی در سنمت تروپه ملاقات کردیم و کنار هم بودن و همچنین غذایی که با هم خوردیم، خیلی خوب بود. آدم شگفت انگیزی بود. تنها کارگردانی بود که می دانستم هرگز یک فیلم برداشته شده را دور نمی ریزد. تمام فیلم را در ذهنش داشت.

وقتی او می گفت «حرکت» و «کات» می دانستید که هر چه میان این دو است روی نوار فیلم چاپ می شود. بیشتر با حرکت جسمانی کار می کرد. ما خیلی درباره شخصیت صحبت نمی کردیم بلکه درست مثل زندگی، گاهی اوقات آدم خودش را بهتر بیان می کند و گاهی هم بالاخره چیزی در مورد دیگری می گوید.

فرانکو نرو (تریستانا)

دیگران درباره جادوگر سورئال چه می گویند؟

فرانکو نرو: بونوئل همیشه به من گفت بهترین چیز این است که چیزی را به تماشاگر نشان ندهی و تخیل او را تحریک کنی. در فیلم «تریستانا» صحنه ای بود که کاترین دونوو کنار پنجره بود و به پسری در میدان نگاه می کرد که به او خیره شده بود و می خواست بیشتر ببیند. دوربین روی صورت کاترین مانده بود و همه چیز را می رساند، بدون این که صریح باشد.

فکر می کنم همه نابغه ها مثل بچه ها هستند. جووانی پاسکولی، شاعر ایتالیایی، گفته است: «در هر مردی روح یک کودک نهفته است، وقتی که او را ترک کند، او به هیچ مبدل می شود.» یک روز صبح بونوئل سر صحنه آمده بود و نمی توانست بقچه بندیلش را پیدا کند. کل کارکنان صحنه داشتند به دنبال آن می گشتند و او تا کیسه اش پیدا نشد، حاضر نبود کار را شروع کند.

مدام ناله می کرد: «کیسه من!× کیسه من!» عین یک پسر بچه، عاقبت پیداش کرد و گرفت و یواشکی آن را برد به یک گوشه. من رفتم دنبالش و دیدم یک ساندویچ گوشت از آن برداشت و شروع کرد به خوردن. خیلی ساده. گرسنه بود. وقتی او را دیدم از جا پرید و گفت: «چه کار می کنی؟ لطفا به کسی نگو من گرسنه هستم. اگر آنها من را ببینند، بدآموزی دارد؛ چون آن وقت همه شان می خواهند غذا بخورند ولی من گرسنه هستم.»

یک روز دیگر – خودش می گفتا که ناشنوا است، اما من شک دارم که راست می گفت – جلوی یک نفر را گرفت که لال بود و به او گفت: «شما گنگ هستید؟ من هم کر هستم! این به آن در!» و نیم ساعت داشت می خندید.

بول اوژیه (جذابیت های پنهان بورژوازی)

دیگران درباره جادوگر سورئال چه می گویند؟

بول اوژیه: بازیگران ابزارهایی هستند برای آن که ایده های کارگردان را برسانند – به همین دلیل است که همه نقش هایم را دشوار می بینم چون نمی توانم به کارگردان خیانت کنم. با این حال، برای «جذابیت های پنهان بورژوازی»، من کار زیادی بازم نبود انجام بدهم. بونوئل بازیگران را به عنوان انسان دوست داشت و رفتار خوبی با آنها داشت، اما اصلا برایش فرق نداشت که آنها بازیگر هستند – چه نقشی را بازی می کنند یا مثلا من چه کسی بودم… برای او فقط همین مهم بود که فیلم، فیلمنامه را بازگو کند، چون همیشه دلش می خواست نویسنده باشد. باید دقیقا همان چیزی را می رساندید که او نوشته بود. نمی توانستید کمترین فاصله ای از آن بگیرید.

میشل پیکولی (بل دوژور)

میشل پیکولی: او هرگز توضیحات روانشناختی و یا بحث درباره انگیزه را دوست نداشت. بسیار مؤدب و مهربان و دوست داشتنی بود. بسیار باملاحظه بود و رعایت مردم را می کرد و حس طنز خوبی داشت و به شکل وحشتناکی همه چیز را می دید و درک می کرد. اگر اشتباه می کردید یا شوخی زشتی می کردید یا کسی را ناراحت می کردید، بلافاصله در مورد شما قضاوت می کرد. غیر از این موارد، بسیار نازنین بود اما آرامشی که داشت، با اقتداری بزرگ همراه بود.

با بازیگران بسیار مهربان بود و به آرامی پیشنهاد می کرد و می دانست که درست است. بازیگران هم می دانستند که در مورد کارش تعارف ندارد. اصلا تردیدی در کار نبود. در یک صحنه در «زیبای روز»، جورج مارشال باید از پله پایین می رفت، نمای کلوز آپ بود و تماشاگر می توانست در ذهن تجسم کند او چه می کند. کارش آسان نبود. بونوئل به او گفت: «به خورشید در حال طلوع فکر کن.» شگفت انگیز بود. هیچ توضیحی در آن مورد نداد – صرفا گفت به آن پایین برود. به بازیگر هم گفت که به خورشید فکر کند.

دیگران درباره جادوگر سورئال چه می گویند؟

در زندگی سختگیر بود و راضی کردنش بسیار سخت بود. در یک خانواده خوب بورژوا در اسپانیا به دنیا آمده بود که همه چیز آن بسیار مرتب و منظم بود. در مورد کار با بودجه خیلی خوب عمل می کرد چون موقعی که جوان بود سختی های اقتصادی را به ویژه در ایالات متحده تجربه کرده بود. خیلی کم هزینه زندگی می کرد.

خیلی تفریح می کردیم. او مثل یک بچه شوخی می کرد. همیشه همان لطیفه های تکراری را می گفت. هرگز نامه نمی نوشت، مگر موقعی که دلایل بسیار دقیقی برای این کار وجود داشت. هر بار امضا می کرد: «بدون تقدیم احترام». من سر به سرش می گذاشتم و طعنه می زدم که کاترین دونوو و من بوده ایم که او را ساخته ایم. من گفتم: «سال ها بود که فیلم هایت را هیچ کس نمی دید، غیر از یک مشت روشنفکر، تا وقتی که «زیبای روز» را ساختیم.» و او بسیار سرحال آمد و موافقت کرد و گفت: «شما حق دارید. متشکرم.»ما می خندیدیم و مدام شوخی می کردیم. خنده او از درد وحشتناکی ناشی می شد اما بدون وقفه بود.

یک بار در اسپانیا با تلویزیونی فرانسوی مصاحبه می کرد که یک نفر عوامل صحنه را با دو کامیون فرستاده بود. به آنها گفت: «من با این هزینه ای که کرده ایم تا این همه را به اینجا برسانید، می توانم یک فیلم بسازم.»

به آنها گفت که ترجیح می دهد مصاحبه را در تولدو انجام دهد. آنها از او پرسیدند آیا این شهر را به طور خاص دوست دارد یا نه. جواب داد: «نه، از آن متنفرم. پر از مگس است.» بعد از او پرسیدند آیا در فیلم «ال» تحت تاثیر مارکی دو ساد بوده است و او گفت که نه، مصاحبه کننده اصرار داشت که در فیلم با زنی با خشونت رفتار می شود. بونوئل جواب داد: «وقتی همسر آدم به او خیانت کند، او هم به هم می ریزد و همین کارها را می کند.

هیچ چیز سادیستی وجود ندارد.» و به دیگران احترام می گذاشت. وقتی دو ریشاو فوت کرد، من به رادیو رفتم تا درباره او صحبت کنم. از بونوئل پرسیدم آیا می خواهد همین کار را انجام دهد یا نه. گفت: «نه. من هرگز در مورد دوستان مرده صحبت نمی کنم. فقط می خواهم همان طور که به رستوران ها ستارله می دهند، من هم ستاره بدهم. سادول ۵ ستاره دو ریشاو ۴ ستاره.»

وقتی مشغول فیلمبرداری «زیبای روز» بودیم، ایستاده بودم تا چند عکس تبلیغاتی بگیرم. بونوئل عکس ها را دید و گفت: «اسم این را بازیگری می گذاری؟ این یک عروسک است! پیکولی بازیگر بزرگ از این کارها انجام نمی دهد! چقدر ترسناک!» او مجله را تا کرد و گذاشت زیر بغل و آن را در تمام مدت فیلمبرداری نگه داشت و مدام به آن نگاه می کرد. دوستش داشتم.

منبع

دسته بندی ها: هنر

دیدگاه ها